<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زخمه</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Jan 2011 09:39:15 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/53</link>
<description>سکوت دلپذیر! سامیار خوابیده و دارم با خیال راحت بارش برف و نگاه و می کنم. به درختهای بلندی که کمی هم مبهم شدند و سفید. به ادمهایی که با سرعت راه میرن و اعتنایی به هم نمیکنن . تلویزیون هم روشن نکردم تا از این سکوت و سرما و برف بیشتر لذت ببرم، فقط جای یک لیوان چای داغ خالیه! به انبوه کارهای خانه هم فکر نمی کنم به اتاق های درهم و برهم و به ناهاری که هنوز درست نکردم و می بایست مثل هر مادری که از ساعت خواب بچه اش برای کارهای خونه استفاده می کنه من هم باید در</description>
<pubDate>Thu, 13 Jan 2011 09:39:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>گندمزار!</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/52</link>
<description>گندم زار! اجازه دادم احساسم بی اجازه و بی هیچ تعهدی بال در بیاره و از ذهنم پرواز کنه و از شیشه ماشین بپره بیرون و بره . بره تا انتهای زمینی که تا چشم کار می کرد گندم زار بود و طلایی. بره تا اونجایی که وصل میشد به آسمون. گندم زاری که نگاهم رو اونقدر نوازش کرد که نازک شد و شیشه ای. با خودم گفتم تا وقتی که پسرم کوچیکه و محتاج به من. تا وقتی که مزه آزادی و استقلال رو نچشیده که لرزه به وجود من بندازه که الان کجاست و چیکار می کنه؟! قدر همین روزای کم خوابی و سخت</description>
<pubDate>Thu, 13 Jan 2011 09:37:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>مادر شدم!</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/51</link>
<description>مادر شدم! این روزها برای من روزهای پر از نگرانی و کسالته چون باید بیشتر روزم رو دراز کش باشم، 22 آذر فهمیدم که موجود زنده ای درون من شکل گرفته که اگه نه ماه دووم بیاره در نزدیک ترین جا به قلبم رشد میکنه و به هم خو می گیریم. وقتی فهمیدم مادر شدم حس عجیبی که هرگز تجربش نکرده بودم سراغم اومد حالا من مسوول یه آدم دیگه میشم. مادر شدن بزرگترین آرزوی زندگیم بود چون تنها موقعیتی بود که می تونستم با تمام وجودم برای یه انسان دیگه بجنگم و تمام سلولهای بدنم برای</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 18:21:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>درخت آلبالو</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/50</link>
<description>زیر درخت آلبالو... خوابم نمیبرد به سقف خیره شده بودم فکرای زیادی می اومدن توی سرم، ولی تصویر بچگیام بود که عجیب مقابل چشمام زنده شده بود. بازی من و برادر کوچکم زیر درخت آلبالو که با سایه اش مارو از آفتاب ظهر تابستون نجات می داد و شکلات هایی که از مغازه بابا، کش می رفتیم و یواشکی زیر درخت می خوردیم... دلم برای اون درخت آلبالو تنگ شده! من خیلی به کودکی هام بر نمی گردم ولی تصویر دخترکی با موهای مشکی که بعد از بارون بهاری روی کوههای قافلانکوه بوی «پونه» و</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 14:46:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>انرژی هسته ای</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/49</link>
<description>کاربردهای شگفت انگیز انرژی هسته ای! چند روز پیش سوار تاکسی شدم . در بین راه آقای راننده خواست مسافر سوار کند از پشت سر پسر جوان پژو سواری دستش را گذاشته بود روی بوق و اعصاب راننده را خورد کرد. آقای راننده با آرامش سرعت ماشین را کم کرد و وقتی جوان به وی رسید گفت: 1400 سال عقبی اینم روش این همه عجله برای چیه؟ می خوای بری خونه بشینی پای تلویزیون تخمه بشکنی و جومونگ ببینی دیگه!کار مهمتر از این که نداری...</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 07:02:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>بارداری</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/48</link>
<description>زنان باردار فرشته های روی زمینند! سالهاست که در ایران زایمان به روش طبیعی جای خود را به روش غیر طبیعی سزارین داده و این روزها کمتر زنی حاضر است که به روش طبیعی زایمان کند. و با توجه به توصیه های مکرر پزشکان و مادران نسلی که با روش طبیعی زایمان کرده اند باز هم آمار زایمان سزارین بالاست. و این در حالیست که در کشورهای پیشرفته تا آخرین لحظه زایمان سعی می کنند شانس زایمان طبیعی را از مادران نگیرند. وقتی که خوب به این تفاوت آمارها فکر می کنم چیزها مختلفی به ذهنم</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 00:56:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>مترو</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/47</link>
<description>مترو دشت بی فرهنگیه ما! حالا که این روزا همه به نوعی از مترو و وقایعش نوشتن چرا من ننویسم؟ چرا از سه سال زمان دانشجویی ننویسم که با این متروی لعنتی و گاهی هم دوست داشتنی بین تهران و کرج در رفت و آمد بودم ؟ چرا ننویسم که تو این سه سال چطور هیچوقت به میل و انتخاب خودم روی هیچ صندلی نشستم ؟ چون همیشه این سیل بی امان جمعیت بود که من رو به میل خودش به طبقه بالا یا پایین می برد و روی یکی از صندلی ها جام می داد یا نمی داد.چرا از زنانی حرف نزنم که به محض باز شدن</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:15:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>پل</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/45</link>
<description>خداوندی که کارگران را پس زد! مدتها بود به خاطر ساخت پلی در مهرشهر مسیر رفت و آمدمان تبدیل شده بود به یک دور شمسی قمری واقعی. پل مزبور پل عظیمی بود که ماهها برای ساختش وقت صرف شد. تا بالاخره در این چند روز اخیر راه اندازی شده آن هم یک طرفه. ولی خیلی از مشکلات عبور و مرور اهالی مهرشهر را مرتفع کرده است و البته ارزش مغازه هایی که در حین این ساخت و ساز پشت پل پنهان شده اند را کاهش داده. چند روز پیش که هنوز نمی دانستم پل راه اندازی شده سوار تاکسی بودم که در</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:09:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>برای زهره</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/44</link>
<description>زهره زندگی را با لذت نفس بکش! زهره از بهترین دوستاییه که یه نفر می تونه داشته باشه. در یک جمله بگویم زهره خوب است. اما هیچ وقت راضی نیست با یه دست می خواد صد تا هندونه برداره درس بخونه سر کار بره کلاس زبان بره. بره خارج دکترا بگیره و مهمتر از همه اینکه شرایط کاری و زندگی در ایران رو هم دوست نداره برای همین همیشه شاکی و دمقه. اما دلم می خواد زهره تا در اوج جوونی بدونه که زندگی یعنی اینکه لحظه هارو بلعیدن اون هم با ولع.</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:02:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>واژه های بی حیثیت</title>
<link>https://zakhmehayedel.blogfa.com/post/42</link>
<description>زنده باد واژه! واژه های ذهنم خالی از حیثیت است و احساس دوگانگی دارم با این واژه ها که اختراع بشر است. به «واژه» می اندیشم و اینکه تا کنون چند بار به آن و اینکه زندگی ام با واژه امتداد می یابد اندیشیده ام؟....آری حیات من امتداد واژه هاست... و طبیعت، که بی اندازه عاشقش هستم محسور در واژه است... و واژه خود مقهور و محکوم به تردید و ابهام. واژه ها در یک حرکت پاندولی به رفت و برگشت در خط مستقیم ذهنم اراده چشمانم را به تسخیر درآورده اند و من مبهم و تو خالی به</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 15:48:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>zakhmehayedel</dc:creator>
<guid>zakhmehayedel.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
</channel>
</rss>
