سکوت دلپذیر!

سامیار خوابیده و دارم با خیال راحت بارش برف و نگاه و می کنم. به درختهای بلندی که کمی هم مبهم شدند و سفید. به ادمهایی که با سرعت راه میرن و اعتنایی به هم نمیکنن .

 تلویزیون هم روشن نکردم تا از این سکوت و سرما و برف بیشتر لذت  ببرم، فقط جای یک لیوان چای داغ خالیه!

به انبوه کارهای خانه هم فکر نمی کنم به اتاق های درهم و برهم و به ناهاری که هنوز درست نکردم و می بایست مثل هر مادری که از ساعت خواب بچه اش برای کارهای خونه استفاده می کنه من هم باید در حال انجام این امور باشم ولی اینجا کنار پنجره و روبروی مانیتور جا خوش کردم و از صدای  تایپ و خلق کلمات حض می برم و گهگاه به برف خیره میشم و احساس می کنم روح و جسمم خستگی در میکنه!

 بالاخره بعد ار مدتها برف اومد و چشم دلمون رو  با سفیدیش و زیباییش  روشن کرد ... خدایا سپاسگذاریم.! امیدوارم این دو ماه باقیمانده از زمستون این زیبایی و برکت ادامه داشته باشه.

صدای سبزی فروش محل میاد که تو این برف و سرما اهالی این مجتمع رو فراموش نکرده و مثل هر روز وعده دیدارش رو با ما به جا آورده و سامیار که خیلی زود بیدار شد و سکوت دلپذیر من هم به پایان رسید!

گندمزار!

گندم زار!

اجازه دادم احساسم بی اجازه و بی هیچ تعهدی بال در بیاره و  از ذهنم پرواز کنه و از شیشه ماشین بپره بیرون و  بره . بره تا انتهای زمینی که تا چشم کار می کرد گندم زار بود و طلایی. بره تا اونجایی که وصل میشد به آسمون. گندم زاری که نگاهم رو اونقدر نوازش کرد که نازک شد و شیشه ای.

با خودم گفتم تا وقتی که پسرم کوچیکه و محتاج به من. تا وقتی که مزه آزادی و استقلال رو نچشیده که لرزه به وجود من بندازه که الان کجاست و چیکار می کنه؟! قدر همین روزای کم خوابی و سخت رو بدونم و تا می تونم از این دشتای بزرگ و گندمهای طلایی لذت ببرم بزارم که باد به صورتم بخوره تا یادم نره که هنوز هم ارزش این رو دارم که لحظاتی برای خودم باشم. برای خود خودم.

بعد یکسال نوشتن همین چند خط هم خیلی مزه داد و تورق صفحاتی از کتاب نظریه های ارتباطات که هر سه سطر یکبار با گریه یا فریاد پسرم گز نکرده پاره می شد. و خوندن تیتر وار کتاب هایی که مهر نامه معرفی می کنه.

و صبحی که به یاد سلف دانشکده با یک نیمروی خوشرنگ به همراه خیار شور و گوجه آغاز شد حس خوبی از یک حس بازگشت به گذشته بود!  صدای غرغرای پسرم میاد! داره صدام میکنه ولی من تعلل کردم تا اینکه همسرم رفت سراغش.

 و من همچنان با کمی بی مبالاتی تایپ می کنم و به این فکر می کنم که هنوز هم از مسوولیت مادر شدن هراس دارم از اینکه تکه ای از وجودم مقابلم ورجه وورجه می کنه غلت میزنه و مثل یه مسافری در انتظار سرنوشتشه و من از اون سرنوشتی که در انتظارشه هراس دارم و درست همین هراسه که تا آخر عمر از گردن من آویزونه و به اندازه تموم دلهره های دنیا سنگین!

مادر شدم!

مادر شدم!

این روزها برای من روزهای پر از نگرانی و کسالته چون باید بیشتر روزم رو دراز کش باشم، 22 آذر فهمیدم که موجود زنده ای درون من شکل گرفته که اگه نه ماه دووم بیاره در نزدیک ترین جا به قلبم رشد میکنه و به هم خو می گیریم.

وقتی فهمیدم مادر شدم حس عجیبی که هرگز تجربش نکرده بودم سراغم اومد حالا من مسوول یه آدم دیگه میشم. مادر شدن بزرگترین آرزوی زندگیم بود چون تنها موقعیتی بود که می تونستم با تمام وجودم برای یه انسان دیگه بجنگم و تمام سلولهای بدنم برای موفقیت و خوشبختی یه کس دیگه در تلاشی هدفمند باشن. نصی بهم میگه خوش به حالت که یه موجود زنده رو حمل میکنی و همیشه باهاشی ای کاش من جای تو بودم!

وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که دستی روی شکمم کشیدم و گفتم؛ به این دنیا خوش اومدی عزیزم هر چند خیلی هم جای تعریفی نیست ولی بهت قول میدم تمام تلاشم رو برای شاد بودنت و خندیدنت انجام بدم تا برنامه ریزی برای فلان کس شدن و بهمان کس شدنت. اره عزیز کوچولو! این دنیایی که فقط برای یک بار می تونی توش جولان بدی ارزش خیلی کارای احمقانه و جدی رو نداره،  دوست دارم همیشه شاد و شجاع و صادق زندگی کنی.

اما لک بینی چند روز بعدم همسرم و همه خانوادم رو تحت تاثیر گذاشت. می ترسیدم که کودک تازه تشکیل یافتمو از دست بدم، یک هفته است که خونم و فقط باید استراحت کنم خیلی خسته کننده است و همیشه تو این شرایط سخت و نگران کننده است که اطرافیانت، دوستانت و حتی خانوادت رو می تونی بشناسی، از رسیدگی و دلسوزی های «نصی» هر چی بگم کم گفتم، گاهی به کودک درونم می گم به خاطر بابا ام که شده باید طاقت بیاری و مقاومت کنی. از صمیم قلب آرزو می کنم روحیش و استقامتش به نصی بره نه به من.

مامانم و برادر کوچکترم اشکان هم که جای خود دارند.

در روز بارها میگم؛ کودکم خواهش میکنم بمون. و طاقت بیار! آره تو همین الانشم که بیشتر یه توده سلولی هستی تا یه جنین  ولی کودک و طفلی برای من تا هر زمان که تو هستی و تا هر زمان که من نفس می کشم. ببخش اگه گاهی بهت غر میزنم که تو این دنیا مگه چه خبره که داری میای؟! ولی وقتی خوب فکرشو میکنم میبینم تو این دنیا بودن بهتر از نبودنشه با تمام تلخی ها و آسیب هایی که ممکنه تهدیدت کنه و قلبت رو بشکونه ولی ارزششو داره که بمونی، بمونی و مبارزه کنی به خاطر تمام چیزایی که بهشون عشق می ورزی. وجود داشتن بهتر از نیستی و عدمه بچه من! پس لطفاً بمون.  پس لطفاً بیا!

دیگه بیشتر از این ترجیح میدم پشت مانیتور نشینم ولی تا زمانیکه «نی نی» با منه گاهی براش می نویسم.

درخت آلبالو

زیر درخت آلبالو...

خوابم نمیبرد به سقف خیره شده بودم فکرای زیادی می اومدن توی سرم، ولی تصویر بچگیام بود که عجیب مقابل چشمام زنده شده بود. بازی من و برادر کوچکم زیر درخت آلبالو که با سایه اش مارو از آفتاب ظهر تابستون نجات می داد و شکلات هایی که از مغازه بابا، کش می رفتیم و یواشکی زیر درخت می خوردیم... دلم برای اون درخت آلبالو تنگ شده!

 من خیلی به کودکی هام بر نمی گردم ولی تصویر دخترکی با موهای مشکی که بعد از بارون بهاری روی کوههای قافلانکوه بوی «پونه» و «کاکوتی» رو تو ریه هاش می بلعید و سرمستش میکرد، یه جایی تو ذهنم، خیلی شفاف ثبت شده... وقتی که غمگینم بوی پونه کوهی و کاکوتی توی دماغم می پیچه نمیدونم چرا؟!

 عاشق دشتهای آذربایجانم. اون هم بعد از بارون؛ انگار هوا نازک میشه و چمنای سرسبز و خیسش تو رو وسوسه میکنه تا با ولع زندگی رو تند و تند نفس بکشی.

خیلی دوست داشتم الان روی دامنه قافلانکوه می نشستم و بارون و بو می کردم.

 

انرژی هسته ای

کاربردهای شگفت انگیز انرژی هسته ای!

چند روز پیش سوار تاکسی شدم . در بین راه آقای راننده خواست مسافر سوار کند از پشت سر پسر جوان پژو سواری دستش را گذاشته بود روی بوق و اعصاب راننده را خورد کرد. آقای راننده با آرامش سرعت ماشین را کم کرد  و وقتی جوان به وی رسید گفت: 1400 سال عقبی اینم روش این همه عجله برای چیه؟ می خوای بری خونه بشینی پای تلویزیون  تخمه بشکنی و جومونگ ببینی دیگه!کار مهمتر از این که نداری... و سرعتش را زیاد کرد و رفت.

بعد رو کرد به مرد کنار دستی اش و گفت: این ملت مگه کار مهمتر از این هم دارند بزرگترین هنرشون اینه که بشینن «برره» ببینن. اونوقت نمی دونن که همین آقای مدیری یکی از شازده های همین نظامه کلی پول می گیره که سر مردم با همین چیزای مسخره گرم کنه که نرن سراغ مطالعه و فکر!

این مردم و خیلی راحت میشه گول زد چون ازهیچ چی سر در نمیارن چند روز پیش تو یک جمعی بودم که یکی از آقایون  امام جمعه هم اونجا بود و می گفت: چرا ما انرژی هسته ای نداشته باشیم مگه بده که زمستونا بریزیم تو جیب بچه مدرسه ایا مون تا دستاشون گرم بشه؟!!

اینجا که رسید همه خندیدیم من کنجکاو شدم بدونم این داستان تا چه حد واقعیه پرسیدم : واقعاً؟ امام جمعه کجا بود؟کجا این حرف و زد؟

راننده: شما فکر کن رییس شورای شهر بورکینافاسو.

بعد هم خندید یعنی نمی خواست جواب بدهد.

راننده: خانم این که چیزی نیست خیلی از این زنها هم فکر می کنند اگه انرژی هسته ای داشته باشیم می تونن با اشعه اش خودشون و جوون کنند و چین و چروک صورتاشون و باز کنند.!

به مقصد که رسیدم با خودم فکر میکردم این چیزایی که آقای راننده گقت راسته؟ اما واقعاً دلم می خواست راست نباشه.

بارداری

زنان باردار فرشته های روی زمینند!

سالهاست که در ایران زایمان به روش طبیعی جای خود را به روش غیر طبیعی سزارین داده و این روزها کمتر زنی حاضر است که به روش طبیعی زایمان کند. و با توجه به توصیه های مکرر پزشکان و مادران نسلی که با روش طبیعی زایمان کرده اند  باز هم آمار زایمان سزارین بالاست.

و این در حالیست که در کشورهای پیشرفته تا آخرین لحظه زایمان سعی می کنند شانس زایمان طبیعی را از مادران نگیرند. وقتی که خوب به این تفاوت آمارها فکر می کنم چیزها مختلفی به ذهنم میرسد:

اول: در اکثر بیمارستانهای ایران به خصوص دولتی با زنان باردار که درد زایمان دارند و منتظر تولد نوزادشان هستند مثل یک موجود مزاحم بر خورد میکنند وبا انواع توهین ها به زن در آستانه وضع حمل روحیه می دهند مثل خفه شو، کسی که خربزه می خوره پای لرزشم می شینه، چه خبرته تحمل کن مگه فقط تویی که بچه به دنیا میاره؟! و انواع بی مهری ها که زنان باردار را شرمنده به گوشه ای می کشاند تا بقیه درد خود را در آنجا تحمل کند.

دوم: روشهای مختلفی برای زایمان طبیعی تعبیه شده که به زنان باردار هنگام وضع حمل کمک میکند مثل: زایمان در آب یا به کمک توپ های بزرگ و ورزش های خاصی که قبل از زایمان به زنان باردار می دهند تا به انها در وضع حملشان کمک کنند و به خصوص حضور شوهرانشان در هنگان وضع حمل  تا بدانند که زنان با چه درد و مشقتی کودکی را به  بدنیا می آورند ولی در ایران هیچکدام از این روشها به صورت روشهای جا افتاده استفاده نمی شود. و شوهران هم زنانشان را پس از به هوش امدن و روی تخت اتاق بخش ملاقات می کنند.

سوم: زایمان سزارین به یک منبع درآمدی بالا برای پزشکان تبدیل شده و اگر هم به زنی پیشنهاد زایمان طبیعی را بدهند هنگام زایمان بالا سر مادر منتظری که نه ماه توسط پزشکش ویزیت شده و یک اعتمادی بین زن باردار و پزشکش به وجود آمده حاضر نمی شوند در نتیجه مادر منتظر هم از تنهایی و اتفاقات غیر قابل پیش بینی دچار هراس می شود و به زیر تیغ جراحی میرود .

یک نقل قول: یکی از اقوام که به تازگی از فرنگ برای تازه کردن دیدار به ایران آمده از زایمان دومش که در المان انجام شده برایمان گفت. و از اینکه دکترش با اصرار وی را تشویق کرده تا زایمان دومش را بر خلاف اولی که در ایران سزارین انجام داده بود طبیعی به دنیا بیاورد. این قوم و خویش ما می گفت فکر می کردم پزشکم و پرستاران فرشته هایی هستند که در این کشور غریب دور و بر من هستند چند روز قبل از زایمانم اتاقی را که قرار بود در انجا زایمان کنم نشانم دادند استخری به رنگ بنفش روشن و دیوارها و پرده های رنگی روز زایمان هم همسرم بالا سرم بود و چقدر خدارا شکر میکرده که زن نشده! بعد از زایمان هم تا چند روز در خانه به من رسیدگی میکردند و روز ترخیص هم یک ساک بزرگ از بهترین وسایل بچه به ما دادند. ایشان معتقد بودند که در این کشور نژاد پرست فاشیست برای انسانها خیلی ارزش قائلند.

- راست و دورغ این نقل قول گردن خودش.

- زنان باردار فرشته های روی زمینند فرشته هایی که مبدل به مادرانی دوست داشتنی میشوند مادرانی که بدون محبت بی دریغ انها در این دنیا سنگ روی سنگ بند نمی امد چقدر خوب است که حرمتشان و اسباب راحتی شان را به بهترین شکل فراهم کنیم و با انان مثل یک مجرم برخورد نکنیم.

مترو

مترو دشت بی فرهنگیه ما!

حالا که این روزا همه به نوعی از مترو و وقایعش نوشتن چرا من ننویسم؟ چرا از سه سال زمان دانشجویی ننویسم که با این متروی لعنتی و گاهی هم دوست داشتنی بین تهران و کرج در رفت و آمد بودم ؟ چرا ننویسم که تو این سه سال چطور هیچوقت به میل و انتخاب خودم روی هیچ صندلی نشستم ؟ چون همیشه این سیل بی امان جمعیت بود که من رو به میل خودش به طبقه بالا یا پایین می برد و روی یکی از صندلی ها جام می داد یا نمی داد.چرا از زنانی حرف نزنم که به محض باز شدن در مترو همدیگرو به باد توهین و ناسزا می گرفتن و کلماتی مثل بیشئور و بی فرهنگ در فضا پر میشد و بیشتر مواقع به همین جا هم ختم نمیشد یک دعوای جانانه با به روزترین توهین ها که گاهی تا کرج ادامه پیدا میکرد مرا در بهت فرو میبرد؟

چرا ننویسم که هرگز نفهمیدم چه کسانی بقیه را هل می دهند و جیغ می کشند و باعث خنده و تمسخر مردان میشدند چون همه به یکدیگر می گفتند خانم هل نده! یعنی کی هل میداد؟! و چرا از زنان که در مترو جنس می فروختند و از این سر سالن تا ان سر سالن فریاد می زدند طاهره روسری زرده تو ساک توه؟ و همین فریاد غیر منتظره چرت مسافران خسته زیادی را پاره میکرد که با نگاههای خشمگین این زنان فروشنده بی ملاحظه و البته زحمت کش را نگاه میکردند و یا از دخترکانی که هیچوقت نفهمیدم چطوری فوکولهایشان را تا ارتفاع یک متری بالا میبرند و معلوم هم نیست صبح چه ساعتی از خواب  بلند میشوند و چطور تمام روز آنقدر مرتب و آرایش کرده باقی می مانند ولی من حتی نا نداشتم تا مدادی را که تا زیر چشمم پایین آمده بود پاک کنم، آنقدر بلند بلند در مورد دوست پسرهایشان و در مورد گفت و گوها، قرار مدارهایشان، دعواهایشان،آشتی هایشان وکیفیت نوع رابطه شان هوار می کشیدند که مفهوم حوزه خصوصی برایم تا کرج رنگ می باخت ننویسم؟

چرا از دخترانی ننویسم که با وجود اعلان های مکرر که از جا گرفتن برای همدیگر خودداری کنید تا حقوق مسافران دیگر حفظ شود ولی بی تفاوت به این تذکر روی یک صندلی می نشستند و کیفشان را در روی صندلی کناری می گذاشتند و پایشان را روی صندلی روبرویی و به اعتراض دیگران با برخوردهای زننده جواب میدادند نگویم؟ طوری که دیگر این تذکر از سالن مترو دیگر اعلام نمی شود و این یعنی مرگ یک حق دیگر.

چرا نگویم که دیدن این صحنه ها از پایتخت و پایتخت نشین ها  دردناک است واقعاًدردناک. «مایی» که ابتدایی ترین حقوق خود را نمی دانیم و اگر هم بدانیم پشیزی برایش ارزش نمی دهیم چطور بدنبال احقاق حقوق بزرگتر هستیم؟ چطور میرویم فریاد میزنیم و کشته میدهیم که؛رای من کجاست؟ رای ما در لابلای توهین ها به خاطر 45 دقیقه نشستن بر روی صندلی گم شده رای ما در زیر پاهای ما وقتی زن بیچاره را هل دادیم و سیل جمعیت از رویش گذشت جا ماند. رای ما در داغ دل آن زن بارداری که بچه اش در مترو با ازدحام جمعیت سقط شد مدفون گشت. رای ما در خیابانها در میان ترس و فحش های سبقت از راست و بوق های ممتد و آزار دهنده در میان زرنگ بازیهای معروف ایرانی بودنمان سر گیجه گرفت و مرد.

پل

خداوندی که کارگران را پس زد!

مدتها بود به خاطر ساخت پلی در مهرشهر مسیر رفت و آمدمان تبدیل شده بود به یک دور شمسی قمری واقعی. پل مزبور پل عظیمی بود که ماهها برای ساختش وقت صرف شد. تا بالاخره در این چند روز اخیر راه اندازی شده آن هم یک طرفه. ولی خیلی از مشکلات عبور و مرور اهالی مهرشهر را مرتفع کرده است و البته ارزش مغازه هایی که در حین این ساخت و ساز پشت پل پنهان شده اند را کاهش داده.

چند روز پیش که هنوز نمی دانستم پل راه اندازی شده سوار تاکسی بودم که در نصفه های راه چشمم به پارچه بزرگی خورد که با نوشته ای خبر افتتاح پل را می داد. خوشحال شدم  که دیگر مجبور نیستیم وقت زیادی را برای رفت و آمد صرف کنیم  که ولی انچه که برایم ایجاد سووال کرد نوشته روی پارچه بود که پایان این کار بزرگ را تماماْ مدیون یمن الهی میدانست . ناگهان تصویر تعداد زیاد کارگران در نظرم مجسم شد که روزهای زیادی روی این پل کار کردند کارگرانی که اثرهای بزرگ بر گرده هایشان جان می گیرد ولی کسی نیست تا خاک از گرده هایشان بتکاند .

کارگران نحیفی که دیوارهای بتونی و عظیم بر روی دستها و شانه های آنان بالا رفته و اوج گرفته اند. مردان سخت کوشی که  زحماتشان یا در پشت جملاتی مانند یمن الهی اجازه دیده شدن ندارند و یا در پس مراسم های تشریفاتی با یک قیچی و روبان برای همیشه حرمت عرقشان خشک نشده فراموش می شود.

چقدر خوب بود پس از پایان چنین پروژه هایی از کارگران لایق بطور مادی و معنوی قدردانی میشد و رسانه ها نیز برای معرفی چنین افرادی اقدام میکردند .

نمیدانم از مرض جبرگرایی و تقدیر گرایی ماست  که همه چیز را به قدرتهای لایزال نسبت میدهیم و همیشه در حال سکون و رخوتیم یا از نمک نشناسی و مرض« فقط من دیده شوم» ماست. که ناگفته نماند این امراض بسیاری انسانهای شایسته و آزاده ما را خانه نشین کرده و یا به طور کلی از گردونه هستی خارج کرده. انسانهای ضعیفی مثل قشر کارگر که جای خود دارند.

یعنی در این مملکت دلم برای خدا هم بسوزد؟!

 

برای زهره

 زهره زندگی را با لذت نفس بکش!

زهره از بهترین دوستاییه که یه نفر می تونه داشته باشه. در یک جمله بگویم زهره خوب است.

اما هیچ وقت راضی نیست با یه دست می خواد صد تا هندونه برداره درس بخونه سر کار بره کلاس زبان بره. بره خارج دکترا بگیره و مهمتر از همه اینکه شرایط کاری و  زندگی در ایران رو هم دوست نداره برای همین همیشه شاکی و دمقه.

اما دلم می خواد زهره تا در اوج جوونی بدونه که زندگی یعنی اینکه لحظه هارو بلعیدن اون هم با ولع. میدونی زهره به نظر من زندگی در لحظه یعنی اینکه وقتی خسته از سر کار اومدی خونه و فرید داره شام درست می کنه با عشق و لذت نگاش کنی و لبخند عمیق و کشداری بزنی به خاطر وجودش تو زندگیت. یا وقتی میرید بیرون و تو از چیزی خوشت میاد با وجود اینکه اون ماه برنامه مالی زندگیتون احتیاج به دقت داره ولی برات خرید میکنه چون معتقده نباید چیزی رو دلت بمونه باید اون لباس رو هر بار که میپوشی با غرور بپوشی و حتی میتونی پزم باهاش بدی و با تمام وجودت از خداوند به خاطر این همراه مهربون شاکر باشی.

باید وقتی صبوریه فرید و مقابل بد اخمیات میبینی با تمام قدرت در اغوشت بگیری و با شادی ازش تشکر کنی و بهش بگی ممنونم که به من احساس خوشبختی و امنیت میدی. وقتی با شوخ طبعیت تو رو میخندونه اون لحظه بی خیال کرایه خونه و پایان نامه و کلاس زبان و بحران باش.همون لحظه رو زندگی کن با کسی که بهت شادی میده. بزار شور زندگی رو تو چشمای مهربونت ببینه.

وقتی سام کوچولورو بغل میکنی و احساس خاله بودن بهت میده بدون که هم لذته هم نعمت احساسهای خوشایندی که خیلی ها ازش محرومند نمیدونی چقدر دلم لک زده برای بغل کردن برادر زادم و چقدر حسرت رو دلم هست برای اینکه واقعاً حس کنم عمه شدم. پس چرا از وجود سام لبریز نشی؟ سامی که حاصل عشق خواهرته خواهری که هزاران خاطره شیرین و موندگار باهاش داری. چرا با فکر کردن به اون خاطره ها چشمات برق نزنه؟!

وقتی داری برای پایان نامت کار میکنی با افتخار این کار و بکن و بدون که تو از معدود نفراتی هستی که فرصت این کار رو پیدا میکنند. وقتی داری میری کلاس زبان با انگیزه و قدرت این کار رو بکن چون داری با حاصل زحمت خودت موجبات ترقیتو فراهم میکنی.

پس بخند دوست خوبم به خاطر تمام این چیزها به خاطر فرید به خاطر قلب مهربونت به خاطر پایان نامت به خاطر سام به خاطر حقوقی که میگیری به خاطر اینا و خیلی چیزای دیگه بخند فقط کافیه اراده کنی فقط کافیه بخوای گاهی به آسمون نگاه کنی و نفس عمیق بکشی معجزه میکنه.

واژه های بی حیثیت

زنده باد واژه!

واژه های ذهنم خالی از حیثیت است و احساس دوگانگی دارم با این واژه ها که اختراع بشر است.  به «واژه» می اندیشم و اینکه تا کنون چند بار به آن  و اینکه زندگی ام با واژه امتداد می یابد اندیشیده ام؟....آری حیات من امتداد واژه هاست... و طبیعت، که بی اندازه عاشقش هستم محسور در واژه است... و واژه خود مقهور و محکوم به تردید و ابهام.

واژه ها در یک حرکت پاندولی به رفت و برگشت در خط مستقیم ذهنم اراده چشمانم را به تسخیر درآورده اند و من مبهم و تو خالی به اطرافم می نگرم همه چیز برایم رنگی از زوال و نیستی دارند خط ممتد خنده هایم و گریه هایم. عشقم و ترسهایم را که دنبال می کنم از ادامه اش می هراسم انتهایش ناپیداست... و طعم انها در واژه «تلخی» به کامم ریخته می شود.

 واژه «سهم» واژه ای پیچیده و دردسر ساز. مبهم. متشکل از عدالت و بی عدالتی، خوبی و بدی، بزرگی و حقارت، آزاد و در بند. واژه ای هزار تکه که هر تکه اش در پهنه تاریخ همچون نظریه تکامل داروین بین قوی و ضعیف تقسیم می شود سهم ضعیف در واژه حسرت می چرخد . می گردد و در فضا گم می شود گم شدنی دور. خیلی دور.

واژه ... واژه... واژه فریاد است... حق است... زیباست... واژه اشک است... نام من، نام تو ... خستگی است... بیداد است... ظلم است... جنگیدن و شهادت است و این واژه است که ماندگار است و می ماند و این سهم اقویاست.